تبليغاتX
نواهای دل شکسته ام

نواهای دل شکسته ام

مهربان خدای من ...ای رفیق روزهای بارانی!!

تو هم که بی صدا شدی آهای خدای مهربون...... وقتی که توی تاریکی و سکوت شب قدم می زنی فرصت خوبیه تا برای یک ساعت هم که شده خودت باشی نه چیزی که دیگران ازت می خوان . می تونی بری لب جاده بشینی و فکر کنی . فکر کردن به چی؟ به اینکه چرا می گن باید توی زندگی امید داشت؟ چه جمله مسخر ه ایی(البته به نظر من) ... امید به چی؟به اینکه فردا بتونی دل یک نفر دیگه رو بشکنی؟ امید به اینکه یک آدم ساده دیگه رو پیدا کنی و شب که میایی خونه به سادگیش بخندی؟ توی این تاریکی فکر کنم وقت بشه برای چند لحظه هم که شده به مرگ فکر کنی.اما.... اما این روزا حتی فکر کردن به مرگ هم سخت شده . می دونین چرا حرف از مرگ می زنم ؟ آخه وقتی حرف از مهربونی می شه همه از اون پسری می گن که می خواست با آبنبات کوچیکش دریا رو شیرین کنه . ولی من مهربونی رو وقتی دیدم که پسری روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود و مشخص نبود چند روز دیگه زنده است . با اینکه خیلی پاک بود ولی به خاطر فقر و تنگدستی خانوادش خیلی از مرگ می ترسید . می دونین چرا؟ چون فکر می کرد بعد مرگش خرج و مخارج مراسمش باعث بیشتر شدن مشکلات خانوادش میشه..... چاره ایی نیست.......باید مثل همیشه حرف تکراری رو بگم "رسم زمونه ست".
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:43  توسط farzane  | 

بی انصافی بخدا

تمامی بغض های نباریده ام

اکنون

به خونخواهی آمده اند

خفه شدنشان را در گلو

و دل را

نه وکیلی هست برای وکالت

نه شفیعی هست برای شفاعت

نه پناهی هست برای امان

نه ...

 

1

2

.

.

شروع شد

ببین

دل بی وقفه دارد می بارد ، بی امان ...


پ.ن 1 : من نرفتم ، او رفت .

پ.ن 2 : هَل مَن ناصِرَ یَنصُرنی ؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 3 : ببار اي بارون ببار ،با دلم گريه کن خون ببار ،در شبهای تيره چون زلف يار
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 17:55  توسط farzane  | 

من در این سوی دنیایم و تو آن سوتر نه دوری و نه نزدیک...
می بینی طناب فاصله ای را که خدامیانمان به امانت گذاشته هر شب یک گره من می زنم از این سویک گره توبه امید آنکه کوتاه شوداین طناب تحمیلی بی سر و ته
هر صبح سر جای اولمان ایستاده ایم با همان فاصله های تا همیشه..
و خداست که با لبخند مرموزی به من اشاره می کندباز هم تلاش کن
_ بیشتر...
و در حالی که دستکش های سفیدش را با آن سرانگشت اشاره ی سوراخ توی جیب هایش می گذارد
چشمکی می زند و سریع ناپدید می شودصبر نمی کند که بگویم این دستکش های سفیدت برای باز کردن گره های هر شب ما زیادی لطیف است خدا جان!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

+ می دانی ، می ترسم دیر شود، آن قدر دیر که دستمان دیگر به هیچ جای این زندگی لعنتی بند نباشد ، نه کاری از دست دل دیوانه ی من بر بیاید و نه این همه خوبی تو راه به جایی باز کند...می دانم که هیچ وقتِ خدا زمان به اندازه ی کافی نیست.
+ کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من...

+صبوریِ تو٬ایوب را روسیاه می کند عزيز٬با این همه صبرت مرا یاد خدا می اندازی گاهی.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:55  توسط farzane  | 

طاق باز، لای ملحفه های به هم ریخته ی خونه ای به غایت مجردی، بی هوش افتادی و هشیارانه انتظار می کشی، پیژامه بدن مرموزت را پوشونده، آنکه انتظارش را می کشی روی کاناپه ی محقر خونشون بروی شکم دراز کشیده و پاهاش را که روی هوا تاب داده دمپایی هاش روی زمین افتاده،و لباس خوابش که بالا رفته، یک بند از روی شانه ش لغزیده روی بازوش؛ و داره به ریتم نا منظم و تند نفسهاش گوش میده.......

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:34  توسط farzane  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 21:30  توسط farzane  | 

حتمن برای خیلی ها لحظه هایی بوده که پر از خنده بوده اند و لبخندی فقط داشته اند و کسی که دوستشون داشته و کسی که دوستش داشته اند ، با نگاه هایي  بهشون گفته: « نخند!!» و قهقهه شده اند یکدفعه.

حتمن برای خیلی ها لحظه هایی بوده که یک گردوی بزرگ راه گلوشون را بسته بوده و کسی دوست داشتنی بهشون گفته: « عزیزکم! گلکم! آهوکم! گریه نکن...» و سر شانه های گرم آن «کسی » را خیس خیس خیس کرده اند.

اما هيچ وقت آن «کسی » ، که دوستش دارم و دوستم داره اينو رو بهم نگفته و نفهميده كه دلم فقط و فقط آغوشش را ميخواد... امن ترین جای دنیا!

هیچ وقت........

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:29  توسط farzane  | 

دلم بسی بسيار گرفته

خيلی

گريه ميخوام

بعد يکی نازم کنه

 بگه نکن

با خودت اينجوری نکن

ترجيحا اون يکی

؟؟؟؟ باشه
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:17  توسط farzane  | 

هنوزم در پی اونم

که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش

کنه پاک و بگه جونم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:14  توسط farzane  | 

هنوز زنده ام و هنوز نفس میکشم..

دلم می تپه...

هنوز دروازه های انتظار را هر روز هر لحظه نگاه می کنم..

شاد از تو خبری بیاد..

هنوز چه باور کنی یا نه...

پنجره ی پلک هام باز می شه مگر از هوای دیدنت یا بودنت حسی در این اتاق تنهایی نوبشه..

نمی دونی چقدر سخته انتظار..

 و از انتظار سخت تر...

اثبات اینکه منتظر هستی..

شاید قشنگی عاشق بودن به همینه..

هر دم ناز کشیدن و هر دم اثبات وجود خودت برای دیگری...

دلتنگ تو هستم..

کاش....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:37  توسط farzane  | 

وای....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:37  توسط farzane  | 

نه من حرفی می زنم ... نه اون چیزی به روی خودش میياره ... تمام مکالمات تلفنی  ما این روزها ، شده چند جمله ي تکراری ...

می گه : سلام...

می گم : سلام ...

می گه : خوبی ؟

می خوام بگم : نمی دونم .. واقعا نمی دونم عزيزم ...  می گم : شما چی ؟

می گه : خوبم ...

می خوام بگم : دلم برات تنگ شده  ...  سکوت می کنم ...

می گه: ديگه چه خبر ؟

می گم : چی بگم ؟

می گه : خوش می گذره ؟

سکوت می کنم ... بغض می کنم ...

او هم سکوت می کنه...

  اصلا انگار نه انگار که من تصميم دارم پیشش بمونم اينكه منتظرش هستم ... هر بار به خودم می گم این بار که زنگ زد ، بهش می گم نمی خوای بدونی چي داره به سرم مياد ؟ .. نمی خوای بدونی چکار می کنم ؟ .. نمی خوای بدونی تصمیمم را گرفته ام یا نه ؟ ... نميخواي بدوني ديگه كم آوردم جلوي سرزنش ديگران..

تلفن که زنگ می زنه ، من باز لاااااال می شم ....

باز هم همون حرف های ِ تکراری ....

باز هم همون ... حرف های ...ِ ... تکراری ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:55  توسط farzane  | 

آواره که می شم ، دلم آغوش بی دغدغه ات را میخواد ... دلم دستهای مردانه ات .. دلم ، سنگینی تنت را میخواد ...

اینجا بارون می باره و من ... گوش می کنم به صدای قدم هایی که صدای  قدم های تو نیست ...

می شنوی آرام جــــانـــم ؟ ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:54  توسط farzane  | 

خاطرات من...

6سالگیمو خیلی خوب یادم میاد. وقتی عروسی ای میرفتیم و سکه و اسکناس روی سر عروس میپاشیدن٬ همیشه این من بودم که زیر دامن ِ عروس به بهانه ی جمع کردن پول میدویدم. ولی نه برای اون سکه های زرین و اسکناسها٬ برای اینکه ببینم کفش سفید این یکی چه مدلیه و پاشنش چند سانته و تق تق میکنه؟... با بزرگ شدنم خواسته هام معنای واقعی خودشو پیدا کرد و رشد کردن.

زمانی که یه د ختر ۱۵ ساله بودم٬ تقریبا همه ی هم سن و سالهام یا عاشق بودن یا در حال ِ دل دادن و این فقط من بودم که متمایز با بقیه هیچ نیازی به وجود ِ یک جنس مخالف توی زندگیم نمیدیدم . نمیدونم٬ شاید انقدر از نظر احساسی تامین بودم که نیاز بهش نداشتم٬ نمیدونم...

سالها گذشت اون زمانها که ۱۸/۱۹ سالم بود برنامه ای از شبکه ی ۲ پخش میشد به اسم "هزار راه نرفته" و قسمتی از این برنامه نبود که از زیر دیدگان و حواس و درک ِ من نگذشته باشه. با اشتیاق نگاه برنامه های این چنینی میکردم و نکاتی را همیشه به ذهنم میسپردم.

حتی یادمه یک قسمت دکتر مهدوی [اگر اسمشو اشتباه نکرده باشم!] داشت از چند تا جوان میپرسید فرض کنید همسرتون خسته و عصبانی میاد خونه٬ جواب شما بهش چیه؟ و هر کسی پاسخی میداد. چیزی که موجب تعجب من شد این بود که جواب ذهنی ِ من و دکتر یکی بود!

" با سلامی همیشگی ٬ انگار که مثل همیشه همسرم شاد اومده خونه٬ میرم پیشوازش و بعد از دقایقی بهش میگم " عزیزم انگار روز سختی داشتی؟" و با سکوتم انتظارم رو برای به آغوش کشیدن مشکلاتش بهش میفهمونم... و حالا دیگه اونه که بدون هیچ مشاجره و سوالهای بیخودی که ازش پرسیده بشه لب به سخن برمیداره و احساس میکنه کسی هست که نگرانشه و میتونه برای آسایش بهش پناه ببره "

اون روز خیلی خوشحال شدم و با خودم میگفتم من بهترین زندگی رو خواهم داشت. معیارهای ازدواجم برام کاملا مشخص بود. به قول معروف میدونستم که چی میخوام و چکار میخوام بکنم.

اون موقع ها وقتی مشاجره های بی خود و بچه گانه ی زوجهاي اطرافم رو میدیدم٬ هر روز و هر ساعت و هر دقیقش به خود ِ وجودم یادآوری میکردم همه ی اینها را تو به خاطر بسپار. تو چنین زندگی ای نکن. تو این ساعتهای زیبای عمر را به این سادگی از دست نده.... اون موقع ها فکر میکردم من چگونه باهات رفتار خواهم کرد و چگونه مسائل رو برای خودم ریشه یابی میکنم و بعد برای درک و حلش قدم برمیدارم.... اون موقع ها فکر میکردم چطور در کنارت باعث میشم همه بهمون غبطه بخورن و به پیوند مقدس و رویائیمون درود بفرستن.... اون موقع ها فکر میکردم چگونه تو را شیفته ی سفرها میکنم و نفست را برای استنشاق هوای آسمانهای دیگر به راه در خواهم آورد.... اون موقع ها فکر میکردم این منم که میتونم همه چیز رو به خود ِ وجودم بسپارم و به اوج برم.... اون موقع ها فکر میکردم نه تنها سال و ماه و روز٬ بلکه هیچ ساعتی نخواهد بود در کنار وجودی چون تو از خود خسته بشم و به پوچی فکر کنم....  اون موقع ها فکر میکردم که وقتی من ۲۵ سالمه٬ بانوئی هستم٬ شاغل٬ خانه دار٬ یک همسر خوب٬ یک مادر خوب٬ یک ایرانگرد خوب٬ یک دوست خوب٬ یک حل المسائل خوب٬ یک مشاور خوب٬ یک پناه خوب٬ شاید یک نوازنده ی خوب٬ یک خود ِ خوب٬ یک ....

همه ی انرژیمو٬ توانمو٬ خواسته هامو٬ رویاهامو٬ دلتنگی هامو٬ مهر ِ وجودمو٬ عشقمو٬ تنهائیهامو٬ ... جمع کردم و برای با تو بودن٬ لباسی نو به تن این "خود" ِ خواستنی کردم.

اون موقع ها چه زود گذشت و من به هیچ کدوم نرسیدم...چون فكرشو نميكردم تو نخواي ..!!!

چرا تمام روح و فکر و جسمم رو برای حل مسائل کوچیک٬ که اگر برای حلش تلاش کنی نه تنها سخت نیست بلکه خیلی چیزها برای خودت هم شیرین میشه ٬ دارم صرف میکنم؟

یعنی انقدر درک "من" برای تو سخته؟!

تو انتخاب من بودی٬ پس نباید الان اینی باشی که دارم میبینم و حس میکنم...

نباید....تو عوض شدی٬ خیلی عوض شدی٬ اما نه به سمت من!

پ.ن : سفر به گذشته خیلی دلگیر و رنجورم میکنه٬ خیلی......

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:6  توسط farzane  | 

نمیدونستم تا به حال بوسه یعنی چي.نمیفهمیدم همه ی این فیلم ها و کتاب ها و حس ها و توصیف ها یعنی چي. نمیدونستم چطور میشه فقط تماس دو قسمت کوچک بدن اینقدر عمیق و لذت بخش و معنا دار باشه. 

بوسیده بودم و بوسیده بودندم. اما...

حالا

گاهی آنقدر دلم بوسه میخواد که دیوانه میشم.تمام طلب و میلم خلاصه میشه در لب ها و دهانم .و نیست. او که شگفت انگیز ببوسدم نیست.

عاصی میشم وناتوان.

آخ..

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:20  توسط farzane  | 

ديروز....

تنها کاری که از دستم

برا خودم

بر می اومد

اين بودکه يه مسير طولانی رو

تنها

پياده بيام

بعدشم از نگاه سرد و بی تفاوت آدما و از خودخواهي خودم

گريم بگيره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:5  توسط farzane  | 

برای تو..عزیزم

 کاش می شد صداقت را ...

و عشق را ...

و دل را ...

توی یک ساک دستی قرمز ...

به اتوبوسی که انتهای جاده را به تو می رساند می سپردم...

و در ابتدای کتاب سادگی ام ...

آن جا که هزار بار بوسیده ام ...

بنویسم ...

گرچه دورم اما هستم ...

و پولک های نقره ای بوسه ....

دستانم را از تاول های دوری ...

پاک میکند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 14:24  توسط farzane  | 

راستی .....

دامن چین چین کوتاه ،صورتی بود و چهار خونه های درشت قرمز داشت. بدجوری میخواستم اش. پرو که کردم نسرين دید و گفت آخه کجا میخوای اینو بپوشی؟؟ دودل شدم...من که... بی خیال.این یک بار ...

اما اگه تو نگاهم میکردی هزار دامن چین چین دیگه میخواستم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:43  توسط farzane  | 

این نوشته مخاطب خاص دارد ...

 ولو می شم روی ِ تخت ... بعضی کلمه ها ،  روی ِ پوست ِ تن ِ ادم حک می شه ...  هزااار سال هم که بگذره ، این اهنگ لعنتی با تک تک ِ کلمه هاش ، باز هم منو یادِ تو می اندازه ..

 نخواه برای سهم کوچکی از صدای تواينقدر دلم بلرزه.
کجايی؟
 

چقددددر دلم برای محض صدات تنگ شده  ... این شبها هوا عجیییب سرده ... تو هم که نیستی سرد تر می شه ... خودم می دونم ...... حالا هم اینجوری از توی آن قاب عکس چوبی نگام نکن ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:41  توسط farzane  | 

سر میرود حوصله دلم وقتی

بهانه دستش به جایی نمیرسد برای داشتن تو

تو که غربتم را در کوچه های خاطره تاب نمی آوری؟ می آوری ؟

 

زار میزند دلی که هوای خیره شدن در چشم هایت

یکدم رهایش نمیکند

 

زار میزند

زار میزند

زار میزند

 

.

.

.

 

 

پ.ن 1 : من سردم است و چاره فقط دست های توست

                  گولم نزن که شال به دردم نمی خورد

پ. ن 2 : من با دلم خیره می شوم ، با دلم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:56  توسط farzane  | 

سهراب

کجایی که ببینی :

" وعشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد... "

من دوست داشتنم را با صوت فریاد نتوانم زد

اما

در دلم به بانگ بلند دوست دارمت.

 

پ.ن 1 : آنچنان دوست دارمت که دگر من نیستم.

پ.ن 2 : وقتی که نیستی با دلتنگی هایم چه کنم ؟هان؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:30  توسط farzane  | 

دوست دارم لمست کنم دلم تنگ است می خواهم ببوسمت راستی آن حوالی ، چه خبر؟ از ما خبرت هست ؟ اگر خدا را دیدی بگو ، کسی را دارم که دلش تنگ است اگر گذاشت لحظه ای برگرد لحظه ای فقط لحظه ای و زود برو برگرد فقط لحظه ای

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:55  توسط farzane  | 

بازی می کنم.فیلم نامه ها را به دقت در ذهنم چیده ام و اجرا می کنم. چه وقتی که دلم تنهایی می خواد و نسکافه و موسیقی ،چه وقتی که دخترکی بازیگوشی می شم که دلش می خواد مردی را گاز بگیره!!!! چه وقتی که دختر خوب و صبور و مظلوم مامان و بابا میشم ،چه وقتی که دختر بی تفاوت و اخمو و سرخوش می شم ،چه وقتی که خودم را در آغوشی که به خیالم « امن ترین جای دنیا» ست غرق می کنم و های های گریه می کنم ،چه وقتی که مادرانه ترین لبخند دنیا را به دخترک ماشین بغلی می زنم .. و گم می شم در این « بازیگری » ها. می شم مثل اون بازیگری که بعد از فیلم ، چند ماه در بیمارستان روانی بستری بود ... تا نقشش را فراموش کنه. این قدر نقش ها پیچیده و مکرر و عمیق میشن که دیگه هیچ روان کاوی هم نمی تونه آنها را از من بیرون بکشه. فراموش می کنم خودم چه بوده ام. چه می خواسته ام. چه هستم. مدت هاست با آرامش تن داده ام به این نقش های ابدی. اصلن شاید زن بودن همینه. عوض کردن همیشگی نقش ها. از کجا معلوم که این ها را از من بگیرند ، چیزی باقی بمونه؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:54  توسط farzane  | 

سال ها قبل در مدرسه صرف فعل رفتن را آموخته ام

میروم          میروی            میرود

پ . ن : و من این روزها به شدت معنی " میرود " را درک می کنم

پ . ن : گویی خداوند ؟؟؟؟؟؟ را آفرید فقط برای گریستن. گویی به او دل دادبرای اینکه دیگران بشکنندش.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:28  توسط farzane  | 

 آشپزی رو دوست ندارم.

اما دوست دارم بشینم واسه یکی یه قدح انار دون کنم و بشینم نگاش کنم وقتی میخوردش.

نمیدونم چرا اینقدر لذت میبرم از این کار.

*راستی...اون «یکی»الزاما باید؟؟؟؟ باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:19  توسط farzane  | 

دست های خودم جای دست های تو رو نمیگیرن...برای من.

اما آدم که نه، «حوا» میتونه همه رو گول بزنه.

حتی خودش رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 17:19  توسط farzane  |